چهارشنبه ۳۰ مهٔ ۲۰۱۲

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد

شنیده‌ام که می‌گویند خوابهای بد و کابوس‌ها احتمالا بازتابی از زندگی‌ روزمره تان است. مخصوصاً اگر تکرار شوند باید مراقب باشید. این خوابها را من هم دیده ام، شب‌هایی‌ که از ترس خواب‌ها و اتفاقات عجیب و غریبشان از خوابیدن طفره رفته ام. از ترس اینکه کسی‌ در خواب بمیرد، کسی‌ دنبالت بدود، یکی‌ بخواهد بهت تجاوز کند، یکی‌ بخواهد تو را بکشد، تو بخواهی کسی‌ را بکشی، ترس سقوط از بلندی ها، ترس دوباره کنکور دادن، ترس تنهایی‌ و هزار ترس دیگر. احتمالا خیلی‌‌هایشان به اتفاقت یا خبر‌های روزمره مربوط بوده.
اما این روز‌ها قصه به کلی‌ عوض شده، در روز آرام نیستم و نگرانی‌های مختلفی‌ دارم. شب‌ها اما خواب‌هایم مرا می‌‌برد به یک دنیای دیگر. خیلی‌ یادم نیست چه خواب‌هایی‌ میبینم اما بیدار شدن سخت است. یک هوو که وقت بیدار شدن می‌رسد در همان عالم خواب کلی‌ دلگیر میشوم، کلی‌ نگرانم از بیدار شدن. اگر یادم می‌‌آمد که چه خواب‌هایی‌ می‌‌بینم شاید بیشتر می‌‌توانستم بنویسم. اما به هر حال خواب یک دنیایی است که هر چند می‌‌دانم خیالی است اما دوستش دارم، خیال آرامی است. البته کی‌ گفته که خواب دنیای واقعی‌ نیست، شاید خواب دنیای واقعی‌ است و بیداری دنیای خیال. بعد ما دم مرگ یا در آخرت بفهمیم که‌ای دل غافل، همه ی عمر اشتباه می‌‌کردیم و‌ای کاش بیشتر خوابیده بودیم. من که اگر به چنین بینشی برسم حتما به خواب دوستان و آشنایان می‌آیم و بهشان میگویم که دوست عزیز بیدار نشو، همین جا صفا کن، آن بیرون چیزی منتظرت نیست، خبری نیست، اگر هم هست تهش هیچ چی‌ نیست. البته او احتمالا قبول نخواهد کرد، زود از خواب می‌‌پرد، روح من را مورد عنایت قرار می‌‌دهد و می‌‌دود که از نوشتن تزش عقب نماند.

دوشنبه ۲۱ مهٔ ۲۰۱۲

کاش میشد هم اتاقی‌‌ها برای خریدن عطرشان با هم مشورت میکردند.*

کلا جایی‌ که حریم خصوصی تمام میشود خیلی‌ مشخص نیست. گاهی حریم‌های خصوصی انسان‌ها با هم قاطی‌ میشود. احتمالا قانون را برای این شرایط گذشته اند.
حالا عطر هم از این دسته است، گاهی فکر میکنی‌ که هم اتاقیت بهتر است بوی عرق بدهد یا یک عطری که تو خیلی‌ بدت میاید؟ البته من هنوز جوابش را نمیدانم.
*جدیداً از تیتر زدن خوشم نمی‌‌آید، فکر کردم هر چیزی که به ذهنم می‌رسد آن بالا بگذارم، هر چیزی! الان هم یهو به ذهنم رسید اصلا جملهٔ اول را بگذارم به جای تیتر. فکر کردم که از ایمیل‌هایی‌ که حرف اصلی‌ را در عنوان میگذارند راضی‌ هستم. یک جور ضایعی است اما به حال و هوای این روز‌ها می‌خورد، خبر را همان دم در بهت میدهند، حالا لازم نیست کلی‌ مقدمه بی‌خود بخوانی. این روزها همه چیز را رک می‌خواهم، بی‌ پرده و بی‌ مقدمه. می‌‌توانم راجع به همین کلی‌ بنویسم اما خب فعلا بی‌خیال!

دوشنبه ۱۴ مهٔ ۲۰۱۲

اگر تو آمده بودی بهار می‌‌آمد

اندر خوبی‌ داشتن وبلاگ بدون خواننده این است که میتوانی‌ یک مدتی‌ غیب شوی، کسی‌ نه نگران میشود نه غر میزند!
البته همه‌اش از سر شلوغی و تنبلی و کاهلی من نبود، زمین و زمان دست داده بودن به دست هم که من اینجا را به روز نکنم. یک بخشیش به قطعی اینترنت منزل، فراموشی پسورد و ... مربوط میشد. راستش دل خودم تنگ شده بود برای اینجا.
تیتر هیچ ربطی‌ به نوشته ندارد، فقط شعری است که امروز مدتی‌ در مغز من میخواند

دوشنبه ۱۹ مارس ۲۰۱۲

عیدانه

بهار دارد می‌‌آید، همین فردا نوروز است و من همیشه بهار را دوست داشته ام. اما امسال اصلا دلم می‌خواهد بهش فکر نکنم. اصلا یک نوشته راجع به نوروز و بهار یا حتا سبزی پلو با ماهی‌ که می‌خوانم دلم غمباد می‌گیرد. نمی‌دانم این دلتنگی‌‌ها به دوری مربوط است یا نه. درست نمی‌دانم دلم چه می‌خواهد، خوب یادم هست که عید‌های ایران هم کلی‌ ملال آور بود، برنامهٔ فشرده خانه تکانی و عید دیدنی‌ اصلا قابل تحمل نبود. اما وقتی‌ دور هستی‌ دلت برای همهٔ اینها تنگ میشود، حتا برای فامیل‌های دور یا ترافیک قبل از عید. البته امسال هم کارم زیاد است و پر استرس و همیشه اینجور مواقع بیشتر دلتنگ هستم. این شعر هم مدام در گوشم می‌خواند، "بهار آمد گًل و نسرین نیاورد...". دلم می‌خواهد در زندان را باز کنند و هر چه بیگناه است آزاد شود، حتا اگر قرار است به اسم عفو رهبری باشد. می‌دانم که آرزوی خامی است اما آرزوی بزرگ سال نوی من است و آرزو بر جوانان عیب نیست!

پنجشنبه ۱۵ مارس ۲۰۱۲

سؤال

دیروز این خبر رو در سایت بی‌بی‌سی دیدم. در نوع خودش خبر بدی است و تأسف انگیز. مخصوصاً اینکه بیشتر کشته شده‌ها بچه مدرسه‌ای بودند. اما از یک طرف بسیار هم عجیب است وقتی‌ تو از کشوری مثل ایران می‌آیی. اول گزارش می گوید این تصادف در ۳۰ سال گذشته در سویس بی‌ سابقه بوده و بعد می‌‌بینیم چقدر مساله جدی است و کلی‌ مقامات رسمی‌ کشور درگیر این حادثه شده اند. سریع فکرم می‌‌رود به آمار تصادف‌ها در ایران، سالی‌ حداقل ۲۰،۰۰۰ کشته و ۱۰ برابر این رقم مجروح. هزار و یک دلیل هم میشود آورد برای این فاجعه، اما سؤالم این است آیا نمی‌‌توانیم بهتر از این باشیم؟ حالا هر چقدر ماشین‌ها داغان و دولت و عوامل اجرائی بد و اوضاع اقتصادی نابسامان...

بسته‌های تو در تو

هنوز با همه ی بزرگ شدن‌ها و دلسردی‌ها با گرفتن یک بسته، یک هدیه، مثل یک کودک شاد میشوم. مخصوصاً اگر بسته پر باشد از بسته‌های کوچکتر، برای بسته‌های کوچک جدا جدا پایکوبی می‌کنم. کاش همه ی بسته‌ها دو سه تا بستهٔ کوچک دیگر داخلشان بود و بسته‌ها هیچ وقت تمام نمی‌شد. جوراب، گًل سر، مداد، شیرینی‌، کتاب و ... کافی‌ است تا من را ببرد به دنیایی که در آن کودک خوشحالی‌ هستم. این شادی‌های کوچک را خیلی‌ دوست دارم، هرچند خیلی‌‌هایشان را فراموش کرده ام.

چهارشنبه ۱۴ مارس ۲۰۱۲

۴۰-۵۰ سالگی

اینجا نمی‌نویسم، حوصله نوشتن ندارم. آمدن به اینجا هم ناراحتم می‌کند. کلا خیلی‌ بدم میاید اگر کاری را نصفه نیمه رها کنم. برای همین هم اول کلی‌ دست دست کردم برای وبلاگ نویسی.  البته چند وقتی‌ است فکر می‌کنم این ترس خیلی‌ چیز بدی است. زندگی‌ پر است از راه‌هایی‌ که وسط راه ولشان کردیم، همین کج و راست رفتن‌ها و دور زدن ها. یعنی‌ من با خودم چه فکری می‌کنم؟ مثلا انتظار دارم ته زندگی‌ ۲-۳ تا راه طولانی‌ رفته باشم و در آن راه‌ها شناخته شده و مهم و صاحب سبک باشم؟ نه راستش این فکرها را یک زمانی‌ می‌کردم اما خیلی‌ وقت است که چنین توقعی از خودم ندارم. حوصله‌ام سر رفته از این مدل زندگی‌، راضی‌ هستم به خوب‌ها و معمولی‌‌های همین راه که میروم و راه آرزوهای دور را وارد نمیشوم، نه از ترس سختی راه، از ترس اینکه مبادا وسطش دلم را بزند و همین هم معمولی‌ بشود و باز بخواهم آن راه را نیمه رها کنم. یک چیزی در مایه‌های کابوس شبهایم این است که در سنّ ۴۰-۵۰ سالگی نگاه کنم ببینم زند‌گیم‌ پر است از راه‌های نصفه نیمه و کج و کوله. مسلما این روشی‌ که الان برگزیده‌ام برای مقابله با این مهم بهترین راه حل نیست! کم کم به این هم فکر می‌کنم که حالا ۴۰-۵۰ سالم شده اما آرزوهایم خیلی‌ از من دورند. یک زندگی‌ صراط مستقیم دارم و دیگر جرات هیچ ریسکی‌ ندارم. صبح‌ها میروم سر کار تا عصر، عصر برمی‌گردم یک مدتی‌ به کارم فکر می‌کنم، کمی‌ با خانواده تلفنی صحبت می‌کنم. با همسر راجع به کارهایمان و و دوستانمان و دشمنانمان و حرف می‌زنیم، بعد شئم می‌خوریم، هم را بغل می‌کنیم و می‌خوابیم. گاهی‌ فکر می‌کنم که چقدر خیالم راحت است، بعضا به آگهی‌های خانه سالمندان دقت می‌کنم که یک انتخاب خوب داشته باشم. به زندگی‌ و همه ی مشکلات لبخند زورکی میزنم، و هر وقت این وسط‌ها فرصت شد به آرزو‌هایم فکر می‌کنم و محال است بتوانم به آنها لبخند بزنم.